۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
پاشو عروسک! پاشو حرف بزن!
بعضی وقتا خیلی غمت میگیره که بشینی پایِ کلاهقرمزیِ88 و حواست هم باشه که این آدمهایی که میبینی، الآن بیحرکت و بیصدا گوشهی (مثلاً) یکی از انبارای صداوسیما افتادن و چشماشون خیره شده به دوردستهایِ دستنیافتنی؛ به زندگی مثلاً. که پسرخاله دیگه واسه ماهیایِ پارک نونبربری نمیخره. که کلاهقرمزی و پسرعمه یه گندِ دیگه بالا نیاوردهن. که گیگیلی دیگه پایِ لپتاپ بازی نمیکنه. که آقای مجری الان تو خونهس نشسته و هیچکسی رو هم نصیحت نمیکنه. و چقدر همه ی اینا ناراحتت میکنه و حس حسرت رو تهِ دلت تهنشین میکنه تا همونجا بمونه. تا یه مدتی.
۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه
هیچ چیز هیچ وقت
kashki zendegi shaBhe hamin smsaE bud ke Mshab neveshTm
mifami chi migam? delam nemikhad Bshtar azin toZh bedam
mifami chi migam? delam nemikhad Bshtar azin toZh bedam
اشتراک در:
پستها (Atom)